خانه
بایگانی
تماس با من


دوسشون دارم
کلام خدا
دیوان حافظ
دکترشریعتی
صمد بهرنگی


LOGO

حرفهای تنهایی من



حرفهای تنهايی من

هنر و ادبیات
مثنوی های مولوی
موسیقی آذری
شعرای معاصر
استاد فرشچیان


خانه دوست کجاست

خبرچین
درویش
آشفته بازار
کلبه صداقت
دنیای دخترک
لینکستان
سرزمین غم


آخرین نوشته ها




وبلاگها و سایتهای ایرانی

ليست وبلاگهای به روز شده

Goftegoo top 50


تعداد بازدید کننده

پشتیبان شبکه




 


Saturday, February 07, 2004

شنبه 18 بهمن 1382
تنها می توانم احساس شرم کنم شرم از اینکه در جامعه ای زندگی میکنم که در آن عدالت بازیچه است( باب دیلن --آلبوم) (TIME OUT OF MAIN)

خسته ام خسته خسته از نامرادی ها
خسته از سوزش باغ جوانی* ........ خسته از دلتنگی ...... از غم وغصه ........ از این دنیای رنگی
خسته از دروغهای زیبا ........... جون کندنهای الکی .... از این دنیای سنگ سنگی
خسته از آرزوهای دراز .......... وعده های دروغین ....... از عسل خوردنهای زهر آگین
خسته از دیدن دلهای شکسته....... شکمهای گرسنه گرسنه....... از این آدمای خسته
خسته ام خسنه خسته از دیدن جوونهای بنگی .... دخترکان رنگی ...... از این دنیای سنگی
خسته ام من خسته از جون کندنهای الکی ام ...خر کاریهای کشککی ام ...
ای خدااااااااا چرا نمیشه آرزوها م محقق ... چرا آدمای قصه هام نمی شن عاشق
آخ خدا غلط کردم غلط کردم غلط وا
آخه عشق اینجا تو شهر ما یعنی دروغ یعنی خنده یعنی گریه
یعنی هوس یعنی کثافت یعنی مرگ
من امشب اعتراض دارم به همه چی به همه کس
من میخوام زندگی کنم مثل آدم مثل بقیه آدما
مثل بقیه شهرها مثل اون ور دنیا
میگی اونجا تو آمریکا یا کانادا یا اروپا یا بعضی جا ها تو آسیا
هر کی سرش تو یه کاره ما ندیدیم اما میگن اون دور دورا اونجاها
دانشجوهاش درس میخونن.... کارگرش کار میکنن...
پزشکا طبابت می کنن ...... مهندسا..........
جووناشون عاشق می شن .. با عشقاشون بیرون می رن
دل میدن قلوه میگیرن....
آدما شون دروغ نمی گن ...
یا اگه بگن خیلی کم میگن
اما اینجا تو شهرما
دانشجوها کار میکنن... کارگری می کنن
درسشونم که تموم شد دو دستی تو سر می زنن...
خوب خوباشون سیگاری میشن
بقیه هم بنگی میشن
یه عده هم خود کشی می کنن
مهندسای شهر ما اونایی که عرضه دارند میرن تدریس میکنن
اونایی که پارتی دارن میرن پشت میز می شینن
اینجا توی شهر ما توی خیابوناش
آدم گرسنه زیاده.. آدم عاشق زیاده... آدم مرفه زیاده
دخترای شهر ما وقتی که خیلی تنها میشن... گرسنه میشن
از خونواده طرد بشن...غریب و بی یاور میشن
زودی میرن عاشق میشن
زودی میان تو خیابون..
موهارو رنگی می کنن.. چشا رو لنزی می کنن.. مانتوی کوتاه تن می کنن.....
بعدش می دونی چی میشه ... اگه ندونی بهتره ..
اما بذار برات بگم...این داستانا واقعیه
بعد یک پسر مامانی .. یا که یک عاقله مرد .. یا شایدم یک پیر مرد
میان ولبخند می زنن... پول میدن و عاشق می شن... بعدش از هم جدا مشین
آره جونم بیا تا برات بگم عشقای شهر ما یک روزه اس
یا شاید هم کمتر دو ساعته اس یا شاید هم کمتر..............
راستی چی شد آسیه ... همون دختر زیبا
اون فرشته گناهکار .. اون ابلیس معصوم
هیچکس نفهمید چرا یک شب تو خیابون
خودش پرت کرد به پایین ... از اون پل کذایی
دست راستش یه نامه بود....
دست چپش هم کاغذ بود ... اون کاغذا رنگی بود ... میگن که مزد عشقاش بود
آسیه جون آسیه جون نداشتیما نداشتیم... خوش به حالت آسیه... خوشبخت شدی به خدا.....
عروس زیبای من لباس سفید مبارک......
خونه نو مبارک... اونجا زیر اون خاکها راحت راحت بخواب....

این مطلب به تاریخ یکشنبه30/10/82 ساعت 25/2 شب در دفترم نوشته بودم.
الان کمتر از نصف این مطلب تایپ کردم.به خاطر بعضی دلایل شخصی که گفتنش اینجا درست نمیدونم از تایپ بقیه اش صرفتظر کردم. شاید دفعه بعد بقیه اشو بنویسم شاید هم هیچوقت.

*جوونی خودم وهمسن وسالای خودم مثل باغی میبینم که داره میسوزن واز بین میره . این مطلب رو از وبلاگ آشفته بازار اقتباس کردم.


Friday, February 06, 2004

آخرین مطالب من در بلاگ اسکای .برای دیدن وبلاگ من در بلاگ اسکای اینجا رو کلیک کنید.
--------------------------------------------------------------------------------
جمعه 17 بهمن 1382
انتقالی
در ضمن من حرف قبلی خودمو درباره زلزله در تهران پس گرفتم اشتباه کردم . درسته که شهرمون داره روز به روز کثيفتر و تاريکتر ميشه اما تو همين تا ريکيها اگه خوب نگاه کنی ميتونی انقدر زيبايی ببينی که....
شايد اون وقت که اون حرفو زدم فقط خودمو و دور وبرمو ديدم نميدونم والا......
اما به راستی ما داريم به کجا ميريم؟
ياد اين حرف معلم شهيد دکتر چمران افتادم برای ختم کلام چيز خوبيه . مصطفی عزيز ميگه:
(من ممکن است نتوانم اين تاريکی را از بين ببرم ولی با همين روشنايی کوچک فرق ظلمت ونور و حق و باطل را نشان ميدهم وکسی که به دنبال نور است اين نور هر چقدر کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود)
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
پنج شنبه 04 دي 1382
۱۲ ثانيه
حرکت زمین٫ لرزش٫آوار٫مرگ٫ فاجعه
همه چیز در ۱۲ ثانیه اتفاق افتاد.
اما یکی به من بگه چرا؟
فقط به من بگید چرا؟
ای کاش این زلزله تهران می اومد اینو از ته دل می گم و خیلی دلیل دارم که چرا دوست دارم این زلزله جایی بیاد که توش زندگی میکنم فقط اینقدر بگم توی تمام شهر های ایران این نکبت فقط برازنده شهر کثیفی مثل تهران بود همين.







Thursday, February 05, 2004

تصمیم داشتم حرفهای تنهایی خودمو که به درد هیچکس نمی خوره بنویسم اما متاسفانه بلاگ اسکای مشکل پیدا کرد باسه همین اومدم اینجا مطالب قبلی من تو بلاگ اسکای
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پنج شنبه 04 دي 1382

من منم
بازم اومدم اینجا
ـ هنر کردی آقا سعید پاشو برو درستو بخون ادم باش اینا باسه تو نون نمیشه
ـ نون نمیخوام
ـ پس چی می خوای
ـ به تو ربطی نداره
ـ می زنم تو دهنتو
ـ گه خوردی
ـ درست صحبت کن
ـ اه آدمو اذیت میکنی ادم قاطی میکنه دیگه
ـ خوب چته هر روز پا می شی میای اینجا چرت وپرت مینویسی
ـ به تو چه؟
ـ نه می خوام بدونم
ـ بابا اگه این روزا این وبلاگ نبود به خاطر اون قضیه اعصابم بیشتر از اینا داغون می شد.
ـ من درکت میکنم اما اون هدفت یادت نره ها این ترمو مرخصی گرفتی روزی ۷ساعت ۸ ساعت روش وقت گذاشتی حالا همه چیرو ول کردی بابا فقط ۲ ماه مونده
ـ باشه هر چی تو بگی حالا میری ؟
ـ نه
ـ نگمه
ـ مرض
ـ تو دلت
ـ تو دهنت
ـ چیه این روزا سگ شدی ؟
ـ یعنی تو نمی دونی
ـ چرا میدونم پس چی می گی؟
ـ حقته آخه خیلی ادعات می شد
ـ ببین ولم کن
ـ نه اخه تو که خیلی ادعات می شد خیلی می گفتی من قوی ام به هر چی بخوام میرسم حالا کم اوردی شاسکول؟اخ دلم خنک شد
ـ نه کم نیاوردم
ـاونم از غرورته هیچوقت شکستاتو قبول نمی کنی اما میدونی اشتبات کجابود ؟
ـ آره
ـ چی بود
ـ بگو ماهم یاد بگیریم
ـ نمی گم فیها خالدونت بسوزه
ـ بگو دیگه ادم باش رفیتما مثلا
ـ باشه بازم تو بردی می گم شاید همه کارام رو حساب کتاب بود اما یه مشکل داشت مشکلشم این بود که خیلی مغرور شده بودم خدا رو فراموش کرده بودم اونم به هم گفت ما هم هستیم چه گفتنی حالا فهمیدی پاشو برو گم شو می خوای چی کار کنی ؟ خسته ام می خوام گریه کنم خستگیم در بره
ـخوب شروع کن
ـ هنوز که اینجایی اما نه حالا وقتش نیست خوب چیکار کنم آهان فهمیدم رفیق این چند سالم (حافظ) برم یه کم حافظ بخونم بعدش برم دنباله ادامه زندگی خوب ببینیم رفیقمون امشب چه حالی می خواد بهمون بده:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود

بگردابی گر می افتادم ازغم
به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد ویاری مصلحت ببین
که استهظار هر اهل دلی بود

زمن ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامن گیر یا رب منزلی بود

هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
ز من محرومتر کی سائلی بود

برین جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاروانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته دانست
که ما دیدیم و محکم جاهلی بود


قربونت برم حافظ آرومم کردی . آری ما محکم جاهلی هستیم
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
ساعت ۱۰:۲۰ شب رسيدم خونه. خيلی خسته ام گفتم بيام اينجا حرفامو بزنم. وقتی خيلی خسته می شم ياد يه ترانه ميافتم که دوران نوجوونی گوش می دادم با اين که اصلا اهل موسيقی نيستم اما شعر اين ترانه از ذهنم پاک نميشه. بعضی وقتها هم که خيلی دلتنگم بی اختياراين ترانه به يادم مياد با اين که مضمونش هم هيچ ربطی به احوالات درونی من نداره اما نمی دونم چرا هی تو ذهنم مياد.بی خيال ما تو اين دنيا دليل چيرو فهميديم که اين يکی رو بفهميم.راستی شعر اين ترانه(حدود ۱۰ ساله اين ترانه رو گوش نکردم)

وقتی رسيد آهو هنوز نفس داشت
وقتی رسيد قلبی هنوز تپش داشت
داشت هنوزم بره هاشو ميليسيد
من نميخوام دشتارو خشک و خالی
عاشق اون آهو بودم که کشتی

( دلتنگم دلتنگم دلتنگ از اين بيداد)
شايدم شعر اشتباه نوشتم اما مهم نيست مهم اون چيزيه که تو ذهن من مونده

چهارشنبه ۳/۱۰/۸۲ ساعت ۱۱:۲۰ شب
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
پنج شنبه 01 دي 1382

يک بيت از حافظ
اين بيت از شعر حافظ هر کسی نميتونه بفهمه حتما بايد يک چيزايی سرت بياد تا بفهمی. تا دو ماه سرم خيلی شلوغه شايد بعد از اين دو ماه چيزايی را که اين بيت فهميدم تو قالب يک داستان بگم.

اما کلام حافظ (عليه الرحمه)

آتش آن نيست که از شعله او سوزد شمع

آتش آن است که بر خرمن پروانه زدند
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
يكشنبه 30 آذر 1382
صياد دل

خواستم از دام عشقت بگريزم
اما نشد
گفتم فراموش ميکنم عشق بازی ام را با تو
اما نشد
اه که نمی دانستم عشق تو فراموش شدنی نيست

حال با تمام وجود ميگويم

((دوست دارم))
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
يكشنبه 30 آذر 1382
کلام اول
تصميم دارم هر وقت احساس تنهايی کردم حرفهام تو اين وبلاگ بزنم. تو هم اگه تنهايی حرفاتو اينجا بگو.اينجا پاتوق ادمای تنهاست با هر جنسيتی با هر سنی با هر عقيده ای.منتظرتون هستم.

به اميد دنيايی زيباتر


#FFFFFF

صفحه اصلي :: آرشيو

This page is powered by Blogger. Isn't yours?